i miss you...

هوا را مشکی میکنم...

با همین دلی که سیاه و چرکین است

از دروغ ها و نبودن ها تنهایی ها!

اسمان را مشکی میکنم...

کدام ستاره دیدنی میکند اسمانم را؟

کدام اسمان؟

کدام ستاره؟

پاییز را مشکی میکنم...

در خیابان ها قدم زدن ممنوع است

سیاهی هوا نفسم را میگیرد...

حرف های کبود اطرافیان...

نه!

دیگر گوش هایم نمی خواهند شنوا باشند

می خواهم کر باشم

کر ها خوشبخت ترند!

کنایه های این بیگانگان مثلا همخون

اوج بد بختیست

اگر نشنوم نمیفهمم دوستم ندارند...

نشنوم بهتر است...

میخواهم دنیا را مشکی کنم

تا دیگر هیچ چیز را نبینم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

تو کاکتوسی هستی که حتی تیغ هایت هم زیباست...

کاکتوس من که جز بدی برایم چیزی نداشتی...

حتی بعد از یک سال و نیم دوری هم تیغ هایت قلبم را

 میسوزاند...

تنها گناه من این بود که عاشق کاکتوسی شدم و چشم بسته

نوازشش کردم...

سوزش قلبم خوب شدنی نیست...

ان نوازش تا کوچکترین سلول وجودم را سوزاند...

بد تر از همه وقتی بود که کاکتوس نشناسان می خواستند

تیغ هارا از قلبم در بیاورند....اشتباه نکن کاکتوس زیبای دیگران

نه اشتباه نکن...هیچکس نتوانست تیغ هارا در بیاورد...

هنوز هم همان جایی هستند که بودند...

در قلبه کوچکه کاکتوسیه من...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط sepide نظرات () |

عشق پیش از هنگام پیرمان میکند

و هنگانی جوانی را به ما باز

می گرداند که دیگر دوران جوانی گذشته...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

وقتی که اسمون و زمین برات بی معنا میشه و نمی دونی

عاشقی یا نیستی...دلت میخواد بمیری

وقتی همه ی زیبایی ها رو میبینی و هیچ حسی بهشون

نداری...دلت میخواد بمیری

وقتی با دیدن دریا به جای این که لبخند بزنی به یاده بد ترین

اتفاق زندگیت گریه کنی...دلت میخواد بمیری

وقتی همه ی دنیا بگن که اون بده و نتونی ثابت کنی که

خوبه...دلت می خواد بمیری

وقتی به شعرای خودت نگاه کنی و دلت واسه خودت

بسوزه...دلت میخواد بمیری

وقتی هر چی رو که دوست داری رو ازت بگیرن...دلت میخواد

بمیری

وقتی عشقشون رو ببینی و هیچ احساسه خوبی بهت دست

نده...دلت میخواد بمیری

وقتی فراموش کنی احساسی رو که وقتی میدیدیش بهت

دست میداد...دلت میخواد بمیری!

آره همون وقته که مردن به نظرت قشنگ تر از زندگی کردن

میشه!خیلی مسخرس چون حتی نمیزارن بمیری!

واسه مردنتم می خوان تصمیم بگیرن!

ولی هیچکس نمیدونه که وقتی که میخوای بمیری و نمیذارن تو

روحت و قلبت و فکرت و تماما" احساست مرده!اونا فکر می

کنن زنده ای ولی من و تو که میدونیم مردی...خیلی وقته که

مردی...اره از همون وقتی که... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

چرا گرفته دلت؟

مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها!

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها شده ای

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

ماهی کوچک اگر دچار ابی بیکران دریا باشد

چه فکر نازک غمناکی...!

                        ( سهراب سپهری)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

دلم برای کسی تنگ است که تمام شاخ و برگ های امیدم به اینده را برید و

خاکستر کرد کسی که مرا غرق

 

کرد در خاطرتم و باعث شده حا ل را از یاد ببرم

 

دلم برای کسی تنگ است که روزی زندگی اغوشم دعوت کرد و روز بعد مرگ را مهمانه خانه ی خاموشم

 

کرد

 

دلم برای کسی تنگ است که خنده ی لبهایم بود و ماننده اشک از چشمانم رفت

اما از دلم نه...

 

دلم برای کسی تنگ است که نامش هم نام تو بود.....

 

دلم تنگ است برای تو

 

برای دیدن ان روی زیبایت

 

برای دیدن چشمانه زیبایی که مبرد هوش را از سر

 

دلم تنگ است برای تو

 

برای بودن  و ماندن کناره تو

 

دلم تنگ است برای ان کسی که

 

قبل رفتن قلب را هدیه گرفت و رفت

 

برای ان کسی که ساده رفتو سادگی ام را به بازی برد

 

دلم تنگ است و غمواره ترین شعرم برای توست

 

برای تو ودلتنگی

 

و دلتنگم برای تو که حتی

 

به وداعی دل ساده ی مرا شاد نکردی

 

تو که تنهایی و احساس مرا دیدی و رفتی

 

تو که حتی ذره ای درکم نکردی وبسان

 

کودکی شیطان و خندان که اگاه نیست

 

بر احساس بی پولی و فقر و زجر

 

بسان ابر ازادی که بی پروا به هر جایی

 

و هر کویی نشاطی میبرد

 

میخندد و گریان و گاه خشمی که گویای

 

نمیدانم شاید همه چیز است

 

بسان قطره ی باران شاید

 

بی تفاوفت بر من گریان پر طوفان

 

و قلبی که ز تو و خنده ی گرمت عاشق شد

 

چه ساده رفتی و اما من ساده

 

نفهمیدم هنوزم که چرا رفتی!

 

 نمیدانم

 

منه نادان نفهمیدم

 

چرا رفتی

 

چرا بودی

 

چرا عاشق شدی بی من؟

 

ری من نادانم و خسته

 

وحتی گریه ی خود را نمیبینم

 

من نادان نمیدانم

 

که تو میدانی دلتنگم؟

 

که تو فهمیدی و رفتی؟

 

نمیفهمم...

 

من نافهم بیزارم و اکنون

 

هیچ جز دیدار نمی خواهم

 

دلم تنگ است و میگرید و چون

 

کودک نوپایی که میگرید بره اغوش پر مهری

 

دلم تنها تورا میخواهد

 

و گریه دوستی که خوب میداند دلم تنگ است برای تو

 

برای تو که شاید چندی دیگر

 

مرا جایی ببینی و نشناسی

 

و من گویم منم من که نمیدانم

 

از دیداربا تو این چنین سرد و چنین بی روح

 

شادم یا که غمگینم

 

و تو شاید وقتی قطره ی اشکم چکیدو

 

دیدی مرگ قلبم را

 

بگویی با کمی تردید...

 

اه فهمیدم

 

سپیده هستی ان همسایه ی دیرین

 

و من دیوانه و گریانم

 

و اصلا هیچ جز رفتن نمیدانم

 

باز هم دوری و رفتن

 

نمیخواهم بگویی سهم من این است

 

ولی خود خوب میدانم که سهم من

 

هیچ جز غم و دلتنگی نمیباشد

 

چرا هرگز نفهمیدی که از هر چه

 

که مربوط خودم هست بیزارم

 

من اینجا سخت اما عاشقانه

 

دلتنگم

 

منه دلتنگه دیوانه شده

 

بسیار میترسم که روزی تو یا

 

هر دشمنه دیگر که کابوس شبانه

 

مرا خواند بخندد و من گرزانم از این

 

که با کسی گویم تو رامن سخت دلتنگم

 

و میخواهم که دانی خواهش این عاشق دلتنگ

 

اگر جایی مرا دیدی به رسم

 

احترام قلب بیمارم

 

نگو یادت نمانده چهره ی افسرده و زارم

 

پس از این همه هذیان

 

وسخن ها از پریشانی

 

شاید بدانی سخت بیمارم ودل مرده

 

دلتنگم وماننده حیوانی که زیره

 

شر شر باران مانده و جایی ندارد

 

دلم تنگ است و میخواهم

 

که بگریزم از این شعر و از این دفتر

 

و شاید بعد مرگم یکدفه خوانی تو این

 

غمواره شعری که برای تو ودلتنگیست

 

 

وچشمان سیاهت

 

اه می سوزم از یاده سیاهیشان

 

دلم تنگ است می خواهم بمیرم

 

تا که شاید ای همه دلتنگی در

 

زیره کمی خاکی که سردی اور است

 

پنهان شود شاید

 

دلم تنگ است برای تو

 

و تقدیم تو این شعری که

 

دلتنگی قلب عاشقم را سخت فریاد زد........

 

                                                        sepide

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر

بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه

مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام

کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار

رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم

و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و

گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.

کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه

جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و

خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم،

چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با

اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل

به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و

بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال

بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت

کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و

بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و

از نظر ناپدید شد

یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان

مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر

کاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته

فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود

که به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.

منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو

ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو

ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث

خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه

تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که

تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم

به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! 
 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط sepide نظرات () |