دلم تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است که تمام شاخ و برگ های امیدم به اینده را برید و

خاکستر کرد کسی که مرا غرق

 

کرد در خاطرتم و باعث شده حا ل را از یاد ببرم

 

دلم برای کسی تنگ است که روزی زندگی اغوشم دعوت کرد و روز بعد مرگ را مهمانه خانه ی خاموشم

 

کرد

 

دلم برای کسی تنگ است که خنده ی لبهایم بود و ماننده اشک از چشمانم رفت

اما از دلم نه...

 

دلم برای کسی تنگ است که نامش هم نام تو بود.....

 

دلم تنگ است برای تو

 

برای دیدن ان روی زیبایت

 

برای دیدن چشمانه زیبایی که مبرد هوش را از سر

 

دلم تنگ است برای تو

 

برای بودن  و ماندن کناره تو

 

دلم تنگ است برای ان کسی که

 

قبل رفتن قلب را هدیه گرفت و رفت

 

برای ان کسی که ساده رفتو سادگی ام را به بازی برد

 

دلم تنگ است و غمواره ترین شعرم برای توست

 

برای تو ودلتنگی

 

و دلتنگم برای تو که حتی

 

به وداعی دل ساده ی مرا شاد نکردی

 

تو که تنهایی و احساس مرا دیدی و رفتی

 

تو که حتی ذره ای درکم نکردی وبسان

 

کودکی شیطان و خندان که اگاه نیست

 

بر احساس بی پولی و فقر و زجر

 

بسان ابر ازادی که بی پروا به هر جایی

 

و هر کویی نشاطی میبرد

 

میخندد و گریان و گاه خشمی که گویای

 

نمیدانم شاید همه چیز است

 

بسان قطره ی باران شاید

 

بی تفاوفت بر من گریان پر طوفان

 

و قلبی که ز تو و خنده ی گرمت عاشق شد

 

چه ساده رفتی و اما من ساده

 

نفهمیدم هنوزم که چرا رفتی!

 

 نمیدانم

 

منه نادان نفهمیدم

 

چرا رفتی

 

چرا بودی

 

چرا عاشق شدی بی من؟

 

ری من نادانم و خسته

 

وحتی گریه ی خود را نمیبینم

 

من نادان نمیدانم

 

که تو میدانی دلتنگم؟

 

که تو فهمیدی و رفتی؟

 

نمیفهمم...

 

من نافهم بیزارم و اکنون

 

هیچ جز دیدار نمی خواهم

 

دلم تنگ است و میگرید و چون

 

کودک نوپایی که میگرید بره اغوش پر مهری

 

دلم تنها تورا میخواهد

 

و گریه دوستی که خوب میداند دلم تنگ است برای تو

 

برای تو که شاید چندی دیگر

 

مرا جایی ببینی و نشناسی

 

و من گویم منم من که نمیدانم

 

از دیداربا تو این چنین سرد و چنین بی روح

 

شادم یا که غمگینم

 

و تو شاید وقتی قطره ی اشکم چکیدو

 

دیدی مرگ قلبم را

 

بگویی با کمی تردید...

 

اه فهمیدم

 

سپیده هستی ان همسایه ی دیرین

 

و من دیوانه و گریانم

 

و اصلا هیچ جز رفتن نمیدانم

 

باز هم دوری و رفتن

 

نمیخواهم بگویی سهم من این است

 

ولی خود خوب میدانم که سهم من

 

هیچ جز غم و دلتنگی نمیباشد

 

چرا هرگز نفهمیدی که از هر چه

 

که مربوط خودم هست بیزارم

 

من اینجا سخت اما عاشقانه

 

دلتنگم

 

منه دلتنگه دیوانه شده

 

بسیار میترسم که روزی تو یا

 

هر دشمنه دیگر که کابوس شبانه

 

مرا خواند بخندد و من گرزانم از این

 

که با کسی گویم تو رامن سخت دلتنگم

 

و میخواهم که دانی خواهش این عاشق دلتنگ

 

اگر جایی مرا دیدی به رسم

 

احترام قلب بیمارم

 

نگو یادت نمانده چهره ی افسرده و زارم

 

پس از این همه هذیان

 

وسخن ها از پریشانی

 

شاید بدانی سخت بیمارم ودل مرده

 

دلتنگم وماننده حیوانی که زیره

/ 1 نظر / 15 بازدید
خانوم کوچولو

سلام عزیزم سال نو مبارک [گل][گل][گل] پس تو هم حسابی دلت تنگه.....