هوا را مشکی میکنم...

با همین دلی که سیاه و چرکین است

از دروغ ها و نبودن ها تنهایی ها!

اسمان را مشکی میکنم...

کدام ستاره دیدنی میکند اسمانم را؟

کدام اسمان؟

کدام ستاره؟

پاییز را مشکی میکنم...

در خیابان ها قدم زدن ممنوع است

سیاهی هوا نفسم را میگیرد...

حرف های کبود اطرافیان...

نه!

دیگر گوش هایم نمی خواهند شنوا باشند

می خواهم کر باشم

کر ها خوشبخت ترند!

کنایه های این بیگانگان مثلا همخون

اوج بد بختیست

اگر نشنوم نمیفهمم دوستم ندارند...

نشنوم بهتر است...

میخواهم دنیا را مشکی کنم

تا دیگر هیچ چیز را نبینم...

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله

سلام مهربون ممنون از حضورت وب و نوشته های زیبایی داری همیشه بهاری باشی[گل]

شیرین مهربان

سلام ممنونم از لطفت شعر زیبایی داری خوشم اومد بازم بهم سر بزن ممنونم

سدیوس

سلام ممنون که به وبلاگ ما سر زدی وبلاگ تو هم خیلی قشنگه [لبخند]

امیر

سلام دوست من کم پیدایی . مشتاق دیدن جای پای تو بر روی چشمم هستم. چشمان منتظرم را منتظر نذار.[گل]