چشمان سیاهی که مرا عاشق کرد...فراموشی؟نه هرگز!

چشمان سیاه تو را تا هرگز از یاد نمی برم...نه من خوبی های تو را به یاد دارم....با تمام

وجود از تو ممنونم...ممنونم ولی دلگیرم که تنهام گذاشتی!من یه چیزایی می دونم که

تو نمیدونی تو هم یه چیزایی می دونی که من نمیدونم من میدونم که با رفتنت خیلی

چیزا یاد گرفتم مثله این که عشقه واقعی هیچ وقت فراموش نمیشه و اینو تو نمیدونی!و

تو میدونی که چرا رفتی و اینو من نمیدونم کاشک می شد دانسته هامونو با هم عوض

کنیم!تو تنهایی منم تنهام کاشک میشد تنهاییامونو با هم عوض کنیم چون تو توی

تنهاییات میدونی یکی دوستت داره ولی من توی تنهایی هام هیچ چیز جز رفتنه تو نمی

دونم!کاش میدونستم بعد از این که رفتی اصلا به من فکر کردی؟!جوابم یه کلمست!اما

انقدر دوست دارم این کلمه رو بدونم که همه چی از یادم رفته حتی خودم!من روز های

گذشته رو میخوام من خاطراتم رو میخوام حال یا اینده به دردم نمی خوره!هیچ کس

نمی تونه به من کمک کنه!من تو رو میخوام و تو توی خاطراتم دفن شدی ولی توی

خاطرم زنده ای!من تو رو میخوام ولی تو و بودنت کناره من مثله یه رویاست رویایی که

هیچ وقت به حقیقت تبدیل نمیشه...دنیای زیبای منخاطراتمند خاطرات با هم

بودن...ممنونم که انها را از من نگرفتی!چشمان سیاه تو که تمامه دنیای من است مرا

نمی نگرد ولی من هرگز چشمان سیاهی را که عاشقم کردند فرا موش نمی کنم....

/ 0 نظر / 4 بازدید