اتش عشق

سوز جان بگذار و بگذر
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش بگذار و بگذر
 دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
 بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
 مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
 دوچشمی را که مفتون رخت بود
 کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر

حمید مصدق

/ 0 نظر / 3 بازدید